>

تنهاترین ستاره
نويسندگان
لينک دوستان

بخش های دیگر

فتوبلاگ من
پرسش و پاسخ
یادداشت بازدیدکنندگان
گالری وبلاگ

نظرسنجی

ديدگاه شمادرموردوبلاگ تنهاترين ستاره چيست ؟
عالى
خيلى خوب
خوب
متوسط
ضعيف



جستجو

دوستان من

یک شب مردی خواب عجیبی دید او خواب دید که نزدیک فرشته ها شده و به کار های آن ها نگاه می کند .

هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتندوتند نامه هایی راکه

 توسط پیک هااز زمین می رسند باز می کنند وآنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید شما دارید چه کار می کنید ؟فرشته در حالی که داشت نامه ها را باز

 می کرد گفت اینجا بخش دریافت است وما دعا ها وتقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می

گیریم

مرد کمی جلو رفت باز دسته بزرگ دیگری از فرشتها را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می

کنند وآنها را با پیک هایی به زمین می فرستند مرد پرسید شماها چه کار می کنید؟ یکی از

فرشتگان باعجله گفت اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به

زمین می فرستیم مرد کمی جلو تر رفت ویک فرشته را دید که بی کار نشسته است مرد با

تعجب پرسید شما اینجا چه کار می کنید وچرا بی کار هستید ؟فرشته جواب داد اینجا بخش

تصدیق جواب است ولی عده بسیار کمی جواب می دهند مرد پرسید مردم چگونه می توانند

 جواب بفرستند؟فرشته گفت بسیار ساده است فقط خدا را شکر کنند !         

 


موضوعات مرتبط: تلنگرمهدوی
[ چهارشنبه اول شهریور 1391 ] [ 17:15 ] [ سیده ضیاءتبار ]

پيامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: خشم، شعله‌اي از آتش شيطان است.[1]

علي (علیه السلام) فرمود:

( اِيَّاکَ وَالغَضَب ،فَاَوَّلُهُ جُنُونٌ وَآخِرَهُ نَدَم).[2]

(از خشم وغضب بپرهیز زیرا اول آن دیوانگی وآخرش پشیمانی است.)

علی «علیه السلام» فرمود:

( لاَ تَغضِبُوا وَتُغضِبُوا؛ نه خشمگین شوید ونه خشمگین سازید.)[3]

 

امام رضا (علیه السلام) مي‌فرمايد:

«والله انّ امام اعمالکم لتعرض علي في کل يوم وليلة»[4]

به خدا سوگند اعمال شما در هر روز و شب بر من عرضه مي‌شود.

 

 

امام باقر «علیه السلام» فرمود:

(اذا قام قائمنا وضع يده علي رووس العباد فجمع به عقولهم و اکمل به اخلاقهم)[5]

(زماني که قائم ما قيام کند دست خود بر سر بندگان خواهد نهاد و

 عقل‌هاي ايشان را جمع خواهد کرد و اخلاق آن‌ها را به کمال خواهد رساند)

 

امام سجاد (علیه السلام) فرمود: انتظار الفرج من اعظم الفرج[6]

انتظار گشايش خود از بزرگترين گشايش‌ها است.

 

امام باقر(ع) فرمود:

با بندگان خدا چه نیکوکار و چه بدکار عدالت می‌ورزد[7]

 

امام صادق(ع) فرمود:

 به خدا سوگند مهدی جز پوشاک درشت نمی‌پوشد و

 خوراک او جز غذایی ساده نیست[8] .


موضوعات مرتبط: کلام گوهر بار
ادامه مطلب
[ چهارشنبه اول شهریور 1391 ] [ 16:53 ] [ سیده ضیاءتبار ]

1-     امام رضا «علیه السلام: »:                                                                                                                                              «إِنَّ الإِما مةُ اُسُّ الإِسلَام ؛ امامت ریشه اسلام است ».         

                                                                                                                                                                      میزان الحکمه ج1 ص 234 ح 847» .

 

2-    امام مهدی «علیه السلام »                                                                                                                                                                                : «أَکثِرُالدُّعاءَ بِتَعجیِلِ الفَرَج؛ برای تعجیل در فرج بسیار دعا کنید» .

                                                                           « احتجاج ، ج 2 ، ش 359 ، ص 598 ».

 


موضوعات مرتبط: کلام گوهر بار
ادامه مطلب
[ چهارشنبه اول شهریور 1391 ] [ 16:39 ] [ سیده ضیاءتبار ]

عثمان بن سعید

روزی روزگاری در شهر بغداد مردی زندگی می کرد که شغلش روغن فروشی بود او مرد بسیار خوبی بود.

از کودکی به یادگیری علوم دینی علاقۀ بسیاری داشت .آن مؤقع زمان امامت امام هادی بود این مرد که نامش عثمان بن سعید بود در سن 11سالگی موفق شد شاگرد امام هادی شود.

 


موضوعات مرتبط: کودکانه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه اول شهریور 1391 ] [ 16:17 ] [ سیده ضیاءتبار ]

داستان نرجس خاتون

دختری بیمار روی تخت دراز کشیده وحالش خوب نیست او نوۀ قیصر روم بود .

ریحانه : ندیمه دختر :ملیکا جدت قیصر بسیار نگران است او برای درمان بیماری تو بهترین پزشکان را آورده ولی هیچ کدام مریضی تو را تشخیص نداده اند .

تو را چه شده که این طور مریض شده ای ؟

ملیکا: من از دوری مهبوبم مریض شده ام .

ریحانه : کدام مهبوب ؟

ملیکا : شخصی که در خواب دیده ام .

ریحانه : مگر تو چه خوابی دیده ای برایم می گویی؟

ملیکا : خواب دیدم که در قصر جدّم مجلس با شکوهی بر پا شده حضرت مسیح و شمعون وعدۀ ای از حواریون دور هم جمع شده اند .در این میان حضرت محمد (ص) به همراه عده ای وارد مجلس شدند.

حضرت عیسی از جا بلند شدند وبا کمال احترام به استقبال ایشان آمدند.

حضرت محمد (ص) را در آغوش گرفتند وایشان را بوسیدند .

حضرت محمد (ص) به عیسی (ع) فرمودند : من آمدم تا دختر شمعون ، وصی تورا برای این فرزندم (اشاره می کنند به شخصی که کنارشان ایستاده یعنی امام حسن عسگری (ع) ) خواستگاری کنم .

 سپس حضرت مسیح رو کرد به شمعون وگفت : این افتخار بزرگی است برای تو ،که خودت را به پیامبر آخر الزمان وصل کنی .

 شمعون گفتت : حا ضرم افتخار می کنم .

آنگاه پیامبر (حضرت محمد )  بالای منبر رفتند وخطبه ای خواندند و مرا  به عقد امام حسن عسگری در آوردند .

ملیکا : حضرت مسیح وحواریون همگی شاهد این ماجرا بودند .به دنبال این خواب  دلم پر از عشق و محبت به امام حسن عسگری شد ولی ترسیدم که خواب را برای جدم وپدرم تعریف ککنم به همین دلیل دوری از مهبوبم باعث شد سخت مریض شوم .

( قیصر روم برای عیادت و پرس و جواز احوال نوۀ عزیزش  ملیکا به نزد او می آید )

قیصر : ملیکای عزیزم هر آرزو وخواسته ای داری بگو تا برایت انجام دهم.

ملیکا : جدّ عزیزم من از این بیماری نجات پیدا می کنم به یک شرط...

ملیکا : به شرطی که شما دست از آزار و اذیت زندانیان مسلمان برداری و آنها را آزاد کنی امید وارم خداوند مرا شفا دهد .

قیصر چنین کاری کرد وملیکا کمی بهبود از خود نشان داد وغذا خورد و قیصر از این اتفاق بسیار خوشحال شد ونسبت به اسیران با مهر بانی بیشتری برخورد کرد .

ریحانه ندیمه ملیکا به دیدن او آمد و او را بسیار خوشحال است

ریحانه : چه شده که شما خوشحال هستید ؟ آیا از مهبوبت امام حسن عسگری خبری شنیده ای ؟

ملیکا:آری او را در خواب دیده ام

ریحانه در خواب !

ملیکا : آری ودلیل نیامدنش را فهمیدم .

ریحانه : از  خوابت برایم بگو

ملیکا : در خواب  دیدم حضرت مریم به همراه بانویی نورانی آمدند از حضرت مریم پرسیدم این بانو کیست؟

حضرت مریم پاسخ داد این بانو بهترین زنان عالم است حضرت فاطمه دختر رسول خدا ومادر شوهر تو امام حسن عسگری .

ملیکا : بسیار به بانو علاقه مند شدم اشک ریزان دامن حضضرت فاطمه را گرفتم وبا حالت شِکوه به ایشان گفتم : فرزند شما به دیدن من نمی آید .

وحضرت فاطمه پاسخ دادند :تا تو مسلمان نشدی او به دیدن تو نخواهد آمد .

به حضرت فاطمه گفتم : چه کنم ؟

حضرت پاسخ دادند که باید....

 شما شهادتین را بگویی تا مسلمان شوی .

ملیکا :شهادتین را در خواب گفتم ودین اسلام را پزیرفتم .

حضرت زهرا درحالیکه مرا به سینه چسبانده بودند فرمودند :از این پس فرزندم امام حسن عسگری هر شب در خواب به دیدنت می آید تا روزی که در بیداری به وصلش برسی .

در یکی از شب ها که در عالم خواب امام حسن عسگری به دیدن ملیکا آمده بود به او گفت :تو را باید از واقعه آگاه کنم چون تو بعد از آن به من می رسی  .

ملیکا : چه حادثه ای  قرار است رخ دهد ؟

امام حسن عسگری(ع) :جدت قیصر در فلان وقت لشگری را بر علیه مسلمین آماده می کند تو به طور ناشناس از فلان راه بین خادمین برو تا به ارتش اسلام برخورد کنی آنها تو را به عنوان اسیر گرفته وبه سرزمین خود می آورند .

ملیکا : آیا مرا عنوان اسیر می آورند ؟

امام حسن عسگری : آری .شخصی به نام بشربن سلیمان نامه ای به تو خواهد داد وتو را خریداری می کند از این راه است که من رسماً تو را خواهم دید وما به هم خواهیم رسید .

(چندی گذشت و چنین شد وملیکا به عنوان کنیز به بغداد آورده شد )

شهر سامرا منزل امام هادی (ع):

امام هادی (ع)خطاب به بشربن سلیمان :ای بشر از سامرا به بغداد مسافرت کن وکنیزی خریداری کن که این کنیز از علامتهایش این است :

به زبان رومی وعربی صحبت می کند وقبول نمی کند به کسی فروخته شود مگر نشانه ای که می خواهد در آن فرد ببیند

نامه ای همراه یک کیسه پول به بشر می دهد وبشر روانه شهر بغداد می شود )

بشربن سلیمان به بازار برده فروش ها می رسد از دور به سمت برده ها نگاه می کند وکنیزی توجه اش را جلب می کند این کنیز به زبان رومی وعربی حرف می زد وتمام مشتریان رابا خشونت از خود دور می کرد .

این ها همان نشانه هایی بود که امام هادی (ع)به بشر گفته بودند :

بشر به سراغ برده فروش رفت وبه او گفت:من این کنیز را می خواهم ولی ابتدا تو این نامه را به کنیز بده برده فروش : این نامه از کیست ؟

برده فروش نامهرا به کنیز (ملیکا می دهد وملیکا بعد از دیدن نامه حالش دگرگون می شود گریه می کند وبا حالت گریه وخواهش به برده فروش می گوید : خواهش میکنم مرا به صاحب این نامه بفروش والا..

نرجس: (خطاب به برده فروش ):تو باید مرال به صاحب این نامه بفروشی والا ممکن است اتفاق بدی برایم بیفتد.

مرد برده فروش وقتی اصرار کنیز را می بیند قیمت فروش را بالا می برد .بشر و مرد برده فروش برسر قیمت صحبت می کنند ودر نهایت بشرکنیز را به همان مقدار پولی که امام هادی (ع) داده بود خریداری می کند بشر به همراه کنیز به راه می افتد وبه سمت حجره ای در شهر بغداد که قبلاً آماده شده بود می روند .

بشر (با حالت تعجب به کنیز نگاه می کند)

 کنیز یعنی ملیکا نامه را به چشمان و صورت خود می مالد وگریه می کند .بشر(خطاب به کنیز ):مگر صاحب نامه را می شناسی ؟

کنیز : آری او مؤلا وسرور من است .

من ملیکا دختر شیوعا پسر قیصر روم ومادرم یکی از فرزندان شمعون وصی حضرت عیسی است روزی جدم قیصر می خواست مرا به عقد فرزند برادرش درآورد مجلس باشکوهی تشکیل داد وفرزند برادرش روی تخت نشست ولی یکباره پایه های تخت شکست واو بی هوش شد وبر زمین افتاد اسقف ها این امر را به فال بد گرفتند وبه جدم گفتند مارا از عقد این دختر معاف کن زیرا این اتفاقات نشان از زوال مسیحیت است .

من در همان شب خواب دیدم : حضرت رسول الله مرا به عقد فرزندشان امام حسن عسگری (ع)در آوردند وامام حسن عسگری مرا راهنمایی کردند که چه گونه به لباس کنیز در آیم تا به او برسم ومن طبق گفته ایشان عمل کردم تا بدین جا رسیدم .

سخنان بانو که به این جا رسید همه مطلب برای بشر کشف شد بشرسری  تکان داد )

بشر :پس چگونه به زبان عربی سخن می گویی ؟

ملیکا : به جدم گفتم به زبان عربی علاقه مندم او هم برایم معلم خصوصی گرفت من هم با جدیت آموختم .

آن گاه بشر بانو را همراهی می کند وبه سامرا می برد وتحویل امام هادی (ع) می دهد )

امام هادی (ع) (خطاب به ملیکا ) : تو رت بشارت می دهم به فرزندی که شرق وغرب عالم را تصرف کند وجهان را پر از عدل و داد کند .

ملیکا (:خطاب به امام هادی ):این فرزند را خداوند از چه کسی به من خواهد داد ؟

امام هادی (ع) : از آن کسی که حضرت رسول تو را برای او خواستگاری کرد .

بعد از آن ملیکا به همراه حکیمه عمه امام حسن عسگری (ع) بهد منزل ایشان می روند .

 

 

 

(پژوهشی در زندگی امام هادی (ع) ونگرشی به تاریخ غیبت ضغرا

ص  206   تا ص207   

ترجمه محمد امامی شیرازی )

 

 

    

 

 

 

  

 


موضوعات مرتبط: کودکانه
[ چهارشنبه اول شهریور 1391 ] [ 15:38 ] [ سیده ضیاءتبار ]
........

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
تقدیم به تنها ترین ستاره قلبم
می دانم كه كویر خلوت دلم نیاز به جرعه آبی دارد تا خود را با آن سیراب نمایم
در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو ، می دانم كه مرا به حال خود وا نمیگذاری و مرا همیشه با خود همراه می سازی
بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت زلالی عشقت را دست یابم وسرشار از شادی شوم
عزیز دلم می خواهم بادریچه ی نگاههای محبت آمیزت با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم ؛تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیایدو بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
ای رویای دیرینه ی من بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم وبرایت همچون زلیخای یوسف باشم
بگذار مروارید دل من توباشی ومن صدف .وای دریا بدان و که من او را چگونه دوست داشتم
عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید.
توی آسمون قلبم یه ستاره مونده تنها
امکانات وب
مهدویت امام زمان (عج) دانشنامه عاشورا آیه قرآن 
کد موزیک آنلاین برای وبگاه

فال حافظ

زیر باران

code]
[code/] کد های جاوا اسکریپت کد های جاوا اسکریپت